هوا آشفته
خيل برگ هاي رزد
گويا ... واي پاييز است
هجوم قاصدك ها
باد، غربت ، درد
گويا ... واي پاييز است
فضاي ذهن ها را
كوچه حتا آسمان
لبريز بوي خون
يكي آيين شيطان را
به زور دشنه مي كارد
گويا ... واي پاييز است
جواني ، عشق ، رويا، آسمان
دريا و فردا واي فردا را
نمي بينم بجز
افيون و بنگ و گرد
گويا ... واي پاييز است
تمام ملك دارا را
به چشم عشق ، باور
گشتم و گشتم ولي اما
نمي يابم چرا آرش
آن يكتا ترين
كورش
يا...يك مرد
گويا ... واي پاييز است
در اين بيغوله
اين ماتم سرا
احوالي از من هيچ كس
هرگز
نمي پرسد
بخاري گرم آتش
سراي مهرورزي سرد
گويا ... واي پاييز است
