صداي سياه زاغ وُ
جيغِ جماعتي جغد
و اعصاب ابري من .
دارم از خودم خالي مي شوم
تف به سفره اي كه سيرت نمي سازد
تا در پي ناني كه سجده اش را نابلد مي ماني
رجعتي به هر “رجاله اي” بري.
تف به خطي كه بر پيشاني ام نشست
به گمانم سرنوشت تو را نيز
ازين پيشاني تراشيده باشند
كه بويي از باران و آهي از آيينه در بساط نداشتند
و بر بام باور ما خانه به خنجر ساختند
من تمام خودم را در دست هايم مي كارم
فرداها به انگشتانم مي رويند
و كوچه دوباره بوي نان و نوازش مي گيرد
تنها حوصله مي خواهد
حوصله
برو كتاب هايت را ورق بزن .
