به احمد شاملو و شعر هاي نسروده اش
مگر كدام مادر
دوباره مي زايدمان كه بايد
به هق هق ِ گريه
غروب و غربت و دلتنگي
تكرار تعفن تنهايي ...
اين همه كُرنشمان بايد تا شايد
طلوع ترانه اي آغاز گردد
مگر كدام مادر
دوباره مي زايدمان كه بايد
در اين حجم ِ فرصت ِ نابرابر
از گلستان آتش و خون
بغض و بهانه
و ميان اين « ربذه»
اينهمه حقارت
سهم ِ « بودنمان» را برداريم.
خداي را خسته ام
خسته از فريب فرداهايي ديگر
ار اينهمه بي شباهتي
نا برادري
كه برابري اينجا
تنها و تنها
در شمايل شمارگان ِ نفس هاي ماست
نوشته شده توسط 0 در ساعت | لینک
|
