نشسته مردي ،
كنار بيد پاييزين كلاه حيات
كه سيبش را باد
از شاخه چيده
و دامنش را آلوده ساخته
داغي داغ .
خلوتي فراهم آنجا و افسوس
كه آئينه اي نه در دست و اناري نه در ميان !
من راز شكستن اش را مي دانستم اما
پاييز ،
سهم مرا در مرد
بدرود گفته بود
من راز شكستن اش را مي دانستنم اما
چراغي به چشمي نشان نبود .
مرد
سهم « بودن » اش را ،
دود كرده بود
و زندگي جاري
در جوي بيد پاييزين كلاه حيات .
خيسِ خستگي
خستهتر از پروانه
سالهاست
گٍردِ رؤياهاي سرخ باغچهي خويش پر مي زنم وُ
هنوز غربت تلخ هميشه را،
مزه مي كنم
من خسته ام
و هيچ حاجتي به تأييد هيچ پروانه اي نيست
كافي ست دگمهي پيراهنِ پريروزم را باز كني
تا پاره پاره هايِ عريانِ عمرِ هزار پروانه را،
به سوگ بنشيني.
من خيسِ خستگي ام
بيا شانه هايت را
بالش خيلِ خستگي هايم كن
شايد شبي
زخمهايم را زمين بگذارم .
