كوير عاطفه
نه تو ، نه من ، نه هيچكس
قيمت مرواريد هاي شكسته ي چشم دخترك آفتاب را نمي داند
و دردي را كه در او
شعله مي كشد
به هنگامي كه چال مي كند
نعش كودكان رؤيايش را
در مقابل بي تفاوتي من
بي تفاوتي تو
و هيچكس نمي فهمد
معناي بغض لالي را
كه فرش كرده ، گستره ي خيالش را
در فاصله ي هزار حوصله ي خونين
پس به داوري چگونه مي نشينيم
فرداهايش را ،
در دريچه ي ديروز و امروزي ،
زرد
و گيسوانش را به باد مي سپاريم
در روزگارتكدي ترانه و تبسم
وقتي كه در هر تار مويش
هزار ترانه ي نهفته ، آواز مي شود .
نه تو ، نه من ، نه هيچكس
آفتاب را
كه رعيت رايگاني ست
احساس نمي كند
و بسياري دختركان آفتاب را .
شهري نمي شوم
به من تهمت زده اند ، خاتون
كه وقتي تو نبودي
با پروانه ها خلوت كرده ام
از شعر شرابشان داده ام
تهمت زده اند
كه پهلو به پهلويشان چيده ام
كه تمام تن عاطفه را ،
عريان كرده ام
كه تبسم و ترانه
تقديم نموده ام
كه . . .
بخدا تهمت زده اند
هنوز كه هنوز است
شهري نشده ام
و دلت قرص باشد ، خاتون
شهري نمي شوم .
