وقتي برف مي بارد ،
دلم سياه مي شود و خونم داغ !
يعني آنقدر دلم مي سوزد
براي خلوت سرد و ساكت پروانه
تنهايي هاي طولاني و تب دارش
كه هزار زمستان سرد طولاني ،
در مشتم آب مي شود .
وقتي برف مي بارد . . .
كاشكي پروانه ها را چراغي بود .
شبي تاريك و پر ابهام و در هر سوي
سياهي سخت سنگين و سكوتي سهمگين بر پا
فضاي شهر خاموش و ، به چشمم اينچنين پيدا :
به اين بازار تعطيل طويل تار تو در توي طولاني
هواي مرگ دم كرده
و خوابي بس گران
در استين ساكناني كه فلات فهمشان پيداست
مرگز تازه خم كرده .
و در هر سوي اين ظلمت سراي سرد ،
به پا بر جاست
ناقوس نواي جغدكي بي شرم .
و شب ، هي همچنان جاري .
و اما هيچكس ،
هرگز
نمي فهمد كه در هر چشم بيداري
اگر باشد !
نشان بودني پيداست ،
كه از شر شبي جاري
و بهتي باز و بشكفته
خوابش در نمي گيرد .
شبي شايد كسي هرگز ،
نبيند اينچنين آباد
كه من ديدم
به سال سنگ و سنگ و سنگ .