برگرد
به“ پدرم ”كه آمدنش را نفس مي كشم
فرصت امروز عمرم را دود كردم
باز نيامدي
مگر مسيرِ معصوم ِده را گم گرده اي كه بر نمي گردي
تا سهمي سبك سازي
از اين همه واژه ي ويلاني كه بر سرم سنگيني مي كنند
من آمدنت را نفس مي كشم
بيا برگرد
مگذار زمان
خونِ خشمِ خويش را در من بريزد .
مگذار بوي فاصله ها عاطفه ام را آزار دهد
تا آنجا كه از سر عادت
ارادتمند تو باشم .
رجعت تو
حرمتٍ التماس ِمرا قاب مي گيرد .
اشك هاي مادرم را سبز مي سازد .
و دوباره سادگي را به رگ هاي روستا تزريق مي كند.
هنوز هم باور نمي كنم كه خاك
زنجيرِ اسارتِ تو باشد.
التماست مي كنم
اگر هنوز بوي پونه وُ آواز پروانه به پيراهنت پيداست
به اين دلِ هميشه روستاييم برگرد.
