حوصله مي خواهد
صداي سياه زاغ وُ
جيغِ جماعتي جغد
و اعصاب ابري من .
دارم از خودم خالي مي شوم
تف به سفره اي كه سيرت نمي سازد
تا در پي ناني كه سجده اش را نابلد مي ماني
رجعتي به هر “رجاله اي” بري.
تف به خطي كه بر پيشاني ام نشست
به گمانم سرنوشت تو را نيز
ازين پيشاني تراشيده باشند
كه بويي از باران و آهي از آيينه در بساط نداشتند
و بر بام باور ما خانه به خنجر ساختند
من تمام خودم را در دست هايم مي كارم
فرداها به انگشتانم مي رويند
و كوچه دوباره بوي نان و نوازش مي گيرد
تنها حوصله مي خواهد
حوصله
برو كتاب هايت را ورق بزن .
۷/۳۰
هفت و نيم صبح
درست مثل هميشه !
مردي با خيالي خيس وُ رؤيايي مقدس
در هيئت مورچه گان
از پي نان و هيچ
مسافرِ قربانگاهِ لحظههايِ هر روز خويش
تا ساعت هفت و نيم شب
كه آسمان و ستاره
در سوگي كه همراه ميكشد
به بدرقه اش نگاه مي برند
داغدار و صبور!
مردي با كوله باري از نفرت وُ رسالتٍ سنگينِ پدر
هفت و نيم هر شب
مغبون و دل شكسته
به خلوتِ خانه بر مي گردد
با بغلي از خزه هاي خيس
و سراسر شب را بر سينه مي نشاند
با باريكهي نوري در دل :
شايد فردا آسمان نيلي باشد.
!!
براي اهورا
هميشه يك نفر در من ، حضوري آشنا دارد
شبيه يك توتم يك مرد ، مرا در خويش مي كارد
هميشه دردو چشمش ساعقه، دستش پر از باران
شبيه ماه فروردين ، به بغضي بسته مي بارد
مرا يك ته پياله از غزل ، هر لحظه ساقي باد
خدا اين بخت سبزم را ، هميشه سبز بگذارد
ميان اين همه نامرد ، هميشه تلخ مي ترسم
كه اين آيين ابي را ، يكي با دشنه بردارد
اهورا پور من باشد طلسم نامرادي را
ز دوش شهر بردارد به دست باد بسپارد
كه در من يك نفر دائم حضوري آشنا دارد
شبيه يك توتم يك مرد ، مرا درخويش مي كارد
