زندگي ...
مهرگان
به عادتي باستاني
چشمي پاي پنجره كاشته بودم
تمام كوچه را
به انتظار عبور قاصدكي مرور مي كردم
صدايي سرد مرا گرم به خويش خواند !!
...
هنوز هيچ دري به خلوتم باز نكرده بودم
هزار قاصدك مرا به دردي تازه تسليت گفتند !!!
آسمان لبريز از كركس بود و من
آشفته
ساعتي بر جنازه ي فرداهايم زخم ريختم
هيچ كس مرا يك كلمه عاشق نبود
تنها به هر طرفم پاييز مي وزيد و زنم
دور سرم اسپند دود مي كرد و مي گفت:
- « شناسنامه ي پدرم را باطل كردند
امسال پروانه ها را كسي مادر نخواهد بود
رفتي كوپن خوارو بار اهورا را بگيري ؟»
راستي بروم
زندگي
نان ، شناسنامه ، شعر ... مي خواهد .
هيچت به هيچ كس شباهت نيست
نه بوي بابونه به بالايت پيداست
نه لبانت تر به طعم عاطفه
و نه حتا سهمي از سادگي به سيمايت سبز
اما انساني ترين ترانه هاي آدميان را مادر مانده اي
زبان تفاهم خدا و شيطان را به آستين داري
و تمام غربت خويش را مسافري
عجبا كه سرخي سرد لبانت
لحظه هاي معصوم ِ مرا گريه مي كنند
نمي دانم امروز چندم جهنم است
نعشِ دوازده ستاره بر دوش دارم
سير از گرسنگي ام
و هي به تو مي انديشم
هنوز رد پاهايت را به سينه قاب كرده ام
شب ها دلتنگي هايم را خواب مي بينم
امروز “حوصله ام ابري ست ”
خدا كند كه ببارم.
