گواه هميشه
قاصدكي
ولگردترين
در محرابِ اتاقم آواز مي داد
«ياسين» تابستان را
دلتنگ تر از هميشهي خويش
تسليت گفتم
مرگِ معصوم ترينِ لحظه ها را
با قاصدكي
آگاه ترين!
در آغاز شهريور.
گياه گريه
به من چه ؟ !
به من چه كه چشم تو را ،
با گياه گريه
ساده سرمه كشيده اند
تا هي باران بغض بهاري بباري
به من چه؟
من فقط مي دانم
وقتي اينگونه خيس مي شوم ،
بال كبوتران رؤيايم مي شكند
و رفته رفته
كنار ذهن زمين پژمرده مي شوم .
ديگر اينكه ،
آبي آسمان فرزند همين بغض هاست
به چه درد من مي خورد
وقتي سيلي ،
سهم سبز زندگيم را ،
سياه مي كند
خيالم را خاك نكن خاتون
بيا ،
همسايه ي تنهايي هايم باش .
نگفتمت مگر !؟
نگفتمت مگر!
هزار شب
شعر نوشتم و شاعر نشدم
اما نشان ردِپاي ِ سبزت
در كوچه باغ ِ بلوغ ِ رؤيا
هزار شب شاعرم كرد !
نگفتمت ...
