؟!
مگر چه پیش آمده ؟
ساعت به نیم روز روزنه نزدیک مانده
هی از حوالی نوازش همیشه ی نگاه توام
تنها کلاغ می وزد
خاکم به سر اگر
بامدادان تو را
کلاغان جار چی باشند
هنگامی که روشنای روزنه ها را
کور مانده باشی
چه پیش آمده مگر ...
به خدا دروغ بافته اند
كه به دزدي چراغ آمده ام ،
تا پشت پرچين تاريك آبادي .
چه نوازشي نياز مرا بيدار مي كند
كه سهم را به سجده بنشينم اينگونه؟
وقتي در من ،
حضور هزار چراغ
سو سو مي زند هر لحظه . . .
و راستي چرا چراغ چشم چپ اين جماعت ،
علامت فريب من باشد .
وقتي مي خواهم
به طعنه ي تهمت !
پاره ي تن تمام فرداها باشم
کجا خاتون!؟
وقتی بلور باورت شده بود
که خاطرت را
از اشک شقایق و شعر و شبنم
دوست تر دارم
چرا کفش های رفتنت را
جفت می بینم؟
و پرستو های مهربانیت را در کوچ
وقتی....
برگرد خاتون
دیری ست حوصله ی فهم فاصله را
گم کرده ام .
نماز تبسم
دیشب
تا خواب جیرجیرک
نماز تبسم شکفته ام را
سجده می بردم.
صبح تکثیر شبنم تبسمم را
در چهره ی شهر
با چشم خویش چشیدم.
و غروب
درون پیله ی دلتنگی
با دلم گفتم :
کاشکی شهر
نماز تبسمش را
قضا نمی کرد .
