هبوط
شبنمي شبيهٍ شهوتِ پاييز
خيس كرده بود
بال رؤياهايش را وُ
نشسته
در سوگي سرد و سياه
و مزه مي كند
در اشكهاي داغِ خويش
سراسرِ زندگيِ شورش را
كه هيچ كس نبوده
صميمانه ساعتي باورش كند
جز كرم هايي كه فردا
جمجمهاش را
خانقاه عيشِ پرشكوهِ خويش ميسازند وُ
باراني كه گرم ترنم است
؟!
دوم تیر ماه ۱۳۸۴
خالی از حوصله
به قبرستان لحظه های هر روزم
دارم به اشکی که باران نمی شود
کناه خویش را غسل می دهم
چندی چنان به جبر
درگیر باید های ابلیسیان روزگار خویش ماندم
که شعر
- این جاری همیشه در من -
طعم بیابان کویر دارد
دست هایی به دشنه و جامه هایی سرخ !
و لبانی که هر بیگاه
اساسنامه ی آبی آسمان و پروانه ها را
نشخوار می کنند!
راستی چقدر
سواری ما را عادت برده اند
اهریمنان جهنمی.
