تـزوير
چنان به هم از خويش فاصله داشتيم
كه نتوانستيم دريابيم همديگر را
در كولاكِ كريهٍ خويشتن خواهي
چنان كه بايسته بود .
خروس وار به هم آنقَدُر پريديم
تا خونِ كاكلانمان را
به خندهي خلقي كه به خلوتِ خيالشان
جز آياتِ شهوت وُ شكم تلاوت نمي شود
چكه چكه بريزيم
تا امروز كه مجروح از حماقت همديگريم
جز شراره هاي شرم و شرم
شعري از نگاهمان نريزد
بي آنكه بدانيم در هيأتِ هابيل
عمري لباس قابيل را
از بالاي ما ميبريدند!
كـــوچ
بي خبر نماني !
امسال كه به سفرهي پاييز و قاصدك نمكي نخورده ام
خيالِ خودم را خوش كردهام
كه پر ميشوم از پرستو
آن وقت خودم را كوچ ميدهم به آنجا كه
پروانه ها را
سهمي از آسمان مي بخشند وُ
هيچ انساني عصيانِ مرگِ مورچهاي را
به دوش نميكشد
و بعد
تمامِ پروانه ها را پرستو ميمانم
كه سالهاست
تنفسِ هواي رفتن را
تشنه مانده ام .
خيس خستگي
خستهتر از پروانه
سالهاست
گٍردِ رؤياهاي سرخ باغچهي خويش پر مي زنم وُ
هنوز غربت تلخ هميشه را،
مزه مي كنم
من خسته ام
و هيچ حاجتي به تأييد هيچ پروانه اي نيست
كافي ست دگمهي پيراهنِ پريروزم را باز كني
تا پاره پاره هايِ عريانِ عمرِ هزار پروانه را،
به سوگ بنشيني.
من خيسِ خستگي ام
بيا شانه هايت را
بالش خيلِ خستگي هايم كن
شايد شبي
زخمهايم را زمين بگذارم .
" ابوذر " رفت و در كتفمِ ، " كوير " ديگري گل كرد
تنم تاول زد از تزوير ، زور و زر ، كجائي مرد ؟
كجائي ؟ در گلويم بغض چندين فصل تنهايي
نشسته چو ن سيه ابري ، درين سال سراسر زرد
نمي بيني مگر ، تكثير صدها " كاخ سبز" اينجا
"ابوذر" خواهد و مردي ، كه فريادي كشد از درد
قلم حتي صليبم شد ، ولي آئينه مي داند
كه مي آيي ، بيا خورشيد شبهايم ، بيا برگرد
كه در دلهايمان داغ ، هنوزم بردگي ، اما
" مزينان" يك تن ديگر ، جهان پر گشته از نامرد .
از باران بپرس !
باور نمي كني از باران بپرس
لحظه هايم را آنقَدُر حرمت دارم
كه پروانه،
شعرِ شامگاهِ شمعاش را
از سلامِ صبحم ميسرايد
چطور باور ميكني
پاي پريروز پروانه،
پرسهاي زده باشم
كه مرداب،
گلويي از آن تر نمي كند
خيالت خوش
تا بوي علف و عشق به پيراهنم پيداست
همواره و هنوز
همان روستائيم
تو
باور نمي كني از باران بپرس.
