کسی حرفم نمی فهمه
تقدیم به مهسا و مهربانی های زلالش
توی این بی کسیا فقط شمايي مه من
كه واسه زخم دلم مثل دوايي مه من
خيلي وقتا كه دلم ابري و باروني مي شه
تو برام معجزه اي عقده گشايي مه من
يه نيازي به تو دارم نمي شه بي تو باشم
آخه تو زندگي ام مثل هوايي مه من
لحظه اي كه خونه هستي توي خونمون بهاره
گاهي نيستي مي دونم غم آشنايي مه من
توي اين غربت غمگين كسي حرفمم نمي فهمه
آخه گوش غصه هايم تو كجايي مه من
بذا لحظه اي بشينم پيش سبزه ي نگاهت
تو برا تنهايي هام يه همصدايي مه من
صد كسم اگه بپرسه حال و احوال دلم
تو واسه زخم دلم عین دوایی مه من
فقط مي خواستم …
من شهر را خوب بُلَدم!
خيال ميكني دلم را،
نابُلَد بايدها به شهر آوردهام وُ به كاهدان زدهام؟
تو راستي راستي هنوز باورت ميشود
كه در خلوتِ خيابانِ اين شهرِ ناشلوغ
كه عطرِ عابرانش بوي بن بست ميدهد
هيچ نگاهي طعمِ دريا را به دهانم نميريزد،
دلم را گم ميكنم؟
مني كه ديوارهاي اين شهر را دريچهام
پروانههايش را مادر
و نمازِ سحرگاهِ هر روزم را
به زبانِ زمين پرواز ميدهمتو فكر ميكني هنوز
دلم را ناشتايِ نوازش
و نابُلَد بايدها به شهر كوچ دادهام وُ
راز بيقراري قاصدكها را
حاليم نيست؟
نه عزيز دلم!
من شهر را خوب بلدم
حتا تمام دنيايي را كه تو امروز
به صفحهي مانيتورت ميبيني
من درست در هفت سالگي
در دوزخِ دستهايِ خستهيِ پدرم
و زخمِ كتفهاي مادرم فهميدم
اما فقط ميخواستم در كوله بار فردا و فرداهايم
بذري از اگر وُ … شايد وُ … نكاشته باشم
و گرنه
بلدٍ بايدهاي شهر
عطشِ واژههايم را
فرو نمينشاند.
؟
شراب مقدس است!!
که آدم از پستان دوشیزگان بهشتی
دوشید
تا در هبوط تلخ خویش
در این برهوت با همه هیچ
تماس با شیطان را
تا همیشه همراه بریم .
لطفا لیوانی چای غلیظ بانو .
۱۳۸۴
لالايي پرواز
چيزي از فرداي توام در خاطر نيست
دارم امروز خودم را گريه مي كنم !
دارم به جاي آن همه خاطرات سبزي كه باد با خود برد
خودم را خالي مي كنم
تو طعم سنگ و دشنه و قفس را نمي داني
دارم براي بال هاي سرخم
لالايي پرواز مي خوانم
تمام مرا تنها بگذار
تو را خداي ، خلوتي پر از ترانه بخشيد
تا خاتون پروانه ها ماني !.
من اين بغض بي قرار را كه باريدم ،
دوشادش هم
كوچه باغ بهار را
عابر مي مانيم.
تمام مرا تنها بگذار
مي خواهم امروز خودم را گريه كنم
مي خواهم ...
- خدا حافظ
- خدا حافظ-
تلخ
پر شده ام
از پاييز و قاصدك
مني كه بيدار مانده ام
تا به تماشا بنشينم
ويراني خوف ناكي را
كه هيچ جغدي نديده حتا به رؤيا .
روزگاري رنگارنگ وُ
غروري غارت شده
با كلاغاني كه در كلامشان
آياتِ مقدس را نشخوار مي كنند
و از ايمانشان هر شب
طنابِ دارِ ما را
دار مي زنند
هنوز بيدار مانده ام
تا بر سرنوشتٍ سياهِ خويش
سوگواري كنم
درست آنگونه كه تاريخ بر تقديرِ هابيليان.
كه پر شده ام
از پاييز و قاصدك .
اعتراف
از آن شبي كه آسمان از ستاره
قارون ! بود
چشم هاي تو در چشمه ،
شيرين !!
آيين فرهاد!! را من
هنوزم مؤمن.
گفتارم لبريز بوده از گريه
اما پندار م
پرواز پروانه ها را پرستار مانده
و كردارم
كرامت آدمي را
پاسبان .
كه هنوز عاشق ترين مردمان را
آموزگارم
شب ...
ستاره...
چشمه...
بيا دوباره در فرصتي زلال ،
جاري گرديم
كه نيلوفرانه دوستت مي دارم
به انکه هنوز هم حتا دشنه اش را عاشقم
چون دوستت مي دارم
حتا آفتاب هم كه بر پوستت بگذرد
من مي سوزم
پاييز از حوالي حوصلهات كه بگذرد
من زرد مي شوم
روسري زردت كه از كوچه عبور ميكند
عاشق مي شوم
و تا كفش هاي رفتنت جفت مي شوند
غريب ميمانم
و تنها وقتي گريه اي گمان نمي برم در تو
من سبز ميمانم
كه نيلوفرانه دوستت مي دارم
نه مانندهي مردماني كه دوست داشتن را
به عادتي كه ارث بردهاند
با طعم غريزه نشخوار مي كنند
من درست مثل خودم
هنوز و هميشه دوستت مي دارم